تبلیغات
صادق هدایت - گروه ربعه





گروه ربعه [صادق هدایت , ]

                                                          «گروه ربعه»

یاران اصلی ربعه :صادق هدایت،مجتبی مینوی،بزرگ علوی و مسعود فرزاد بودند که اغلب در کافه رزنوا و گاهی در فردوسی نشست داشتند که فرزاد از حافظ،علوی از نوول تازه اش،هدایت از فلان کتابش و مینوی درباره آثاری که خوانده بود صحبت و شوخی می کردند . اسم گروه به تعبیر مینوی (یک دهن کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه می شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه ای که به فارسی منتشر می شد از آثار قلم آن ها خالی نبود . هم آن ها از هفت نفر بیشتر بودند هم ما از چهار نفر;اما آن ها هزار رو و هزار دل داشتند در حالی که ما یگانه بودیم.)

مسعود فرزاد در این باره می نویسد ) چهار تا جوان فرنگ رفته و زبان دار بودیم که در عین حال دست و بال همه در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینه ی ادبیات ایران را داشتیم.)

مورد دیگر ترکیب کامل این گروه بود. هدایت فرانسه می دانست وبزرک علوی آلمانی وفرزاد انگلیسی و مینوی عربی با این کیفیت هر یک از این گروه می توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.

 آن زمان ناشر فعالی در ایران بود به نام آقای محمد رمضانی که معتقد بودند که هر مقاله ادبی و غیره که نوشته می شود متعلق به یکی از گروه سبعه است.که عبارت بودند از: سعید نفیسی،عباس اقبال،رشید یاسمی (حسن تقی زاده،محمد قزوینی،علی اصغر حکمت،بدیع الزمان فروزان فر)که ارشد اینها ملک الشعرای بهار بود.آن ها هنوز سخت سرگرم ورق زدن کتب ایران و نوشتن مطالب با نثر ثقیل و پیچیده و متصنع بودند.هر کس هر چیز می نوشت عجله داشت که از فهم مردم زمانش دور باشد.

مقصود ربعه این بود که مردم ایران چه می گویند؟چه می خواهند؟چگونه قضاوت می کنند و زبان آن ها چگونه است؟و درست این همان چیزهایی بود که سبعه نمی خواستند.

ربعه در مورد هنر و فلسفه می دانست چه می خواهد و آنچه را که می دانست به دیگران عرضه می کرد.و این جنبه مثبت ایشان به عقاید اغراق آمیزشان می چربید.وکسی که از پوسته سخت ریشخند ها و مسخرگی هایشان می گذشت و به دل ایشان نفوذ می یافت چیزی جز احساسات آزادانه و انسانی در آنها نمیدید.

ربعه در سال 1309 با بازگشت هدایت از پاریس به وجود آمد و با مرگ وی در سال 1330 نیز روابط آنها بر هم خورد تا جایی که فرزاد مینویسد:هدایت مرد و فرزاذ مردار شد;بزگ علوی به کوچه علی چپ زد و گرفتار شد; مینوی به لندن رفت و پولدار شد .

اما چنان که اشاره شد ربعه اقماری مانند:عبدالحسین نوشین،نیما یوشیج،غلام حسین مین باشیان،پرویز ناتل خانلری،محمد مقدم،شین پرتو،ذبیح بهروز،صادق چوبک،محمد ضیاء هشترودی،سید محمد علی جمال زاده و علی اصغر سروش نیز داشته است . اما قطب گروه چنان که مینوی میگوید هدایت بود.

 


   خاطرات مینوی از هدایت:

 هدایت هیچ گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود از تاُثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس(مانند داستایوسکی)در او بخشیده بود .وانگهی نزدیکی او با برخی از جریانات زمان باز نماینده ی سرکشی و شورش خوی آزاد منش او بود که سالها زیر فشار زورگویی و زور توزی مثل خوره روح را فسرده بود.گروهی اصرار دارند او را به فلان حزب بچسبانند و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت او با هر گونه رذالت و دورویی و بی حیایی وقلدری و جباری مخالف بود وکسانی را دوست او می دانم که مانند او از این صفت ها مبرا و به انسانیت و معرفت و نجابت و آزاده خویی پایبند باشد.

                 خاطره خانلری از هدایت:

هدایت و دكتر پرویز خانلری شاعر عقاب

شعر عقاب را برای احدی نخوانده بودم اولین کسی که شعر را برایش خواندم هدایت بود در آن ایام که من جوان بودم هدایت مرد جا افتاده ای بود فاضل و خوش مشرب زبان دان و گاهی چنان تلخ وترش که نمی شد طرفش رفت.من هم در شرایطی قرار گرفته بودم که کم کم متوجه بسیاری از بی عدالتی ها،جفاهای روزگار و جور زمانه ای می شدم که حتی آوای زیبا و دلنشین مرغ سحر را بر نمی تابید.شعر را آهسته برایش خواندم در تمام مدت هیچ حرف نمی زد به گوشه ای خیره شده بود،گاهی سر تکان می داد وقتی شعر تمام شد سیگاری از قوطی سیگارش در آورد و روشن کرد،حرف نمی زد به سیگارش پک می زد،بعد سیگارش را خاموش کرد و گفت:بارک الله!کتش را از روی جالباسی برداشت و گفت بریم خاور چاپش کنیم.

گرچه از عمر دل سیری نیست        مرگ می آید و تدبیری نیست

عمر در اوج فلك برده به سر              دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده بر زیر پر خویش            حیوان را همه فرمانبر خویش

اینك افتاده بر این لاشه و گند               باید از زاغ بیاموزد پند

دلش از نفرت و بیزاری ریش     گیج شد،بست دمی دیده خویش

گر در اوج فلك باید مرد              عمر در گند بسر نتوان برد

هدایت از زبان صادق چوبك:

هدایت و صادق چوبك در میگون

هدایت به نظر من یك انسان كامل بود در همه چیز،در انسان دوستی،در جوانمردی،در وطن پرستی و بی طرفی،انسانی بی نظیر بود.اما...اگر منظورتان در باره ی آثار اوست باید اعتراف كنم هدایت در نویسندگی بزرگتر از آن است كه بتوان آثار او را نقد كرد.   هدایت فرانسه را خوب میدانست . و در کار زبان پهلوی کوشش ها کرده بود.داستانسرای خوبی بود و از همه گذشته آدم خوبی بود.به تمام معنا شریف بود. دستگاه روز به روز مرتبه ی اشخاص غیر صالح را بالا میبرد و تو سر اشخاصی چون هدایت می کوبید.مثلاً در جشن هزاره فردوسی که در سال ۱۳۱۳ در تهران برپا شد از شرکت کنندگان ایرانی حتا نام های سید محمد تدین و اورنگ و زین العابدین رهنما به چشم می خورد ولی از هدایت دعوت نشده بود.  نقاشی بود ارمنی به نام « درویش پرورده ایران» که مجالس شاهنامه را به تشویق هدایت کشیده بود و خودش با پرده های نقاشی اش در جشنواره بود و هدایت نبود.خود هدایت به من گفت که در چاپ شاهنامه فردوسی مجتبی مینوی هم دست داشته و از همه گذشته شرق شناسان بزرگی مانند پرفسور هانر ماسه و آرتور کریستنسن و بهرام انکل ساریا (شخص اخیر در هندوستان معلم زبان پهلوی هدایت بود) به شخص هدایت ارادت داشته و کارهای هدایت مورد ستایش آن ها بود در جشن بودند و هدایت را کشورش به دور انداخته بود. او را ندیده می گرفت  و وقتی سراغ او را می گرفتند به دروغ به آن ها گفته میشد که در سفر است. کدام احمقی باور می کرد در گرماگرم جشن فردوسی هدایت بهسفر برود. آخر به کجا؟ آن ها خودشان را خر کرده بودند. درست است که هدایت به روی خود نمی آورد ولی دلش خون بود. و از اینکه او را به هیچ روی تحویل نمی گرفتند سخت دلخور بود.   او یک سرو گردن از خیلی ها بلند تر بود فقط جرمش این بود : چاپلوسی و .... لیسی بلد نبود.  هدایت تا مُرد شرافت اخلاقی خودش را حفظ کرد . به هیچ مقامی سر فرود نیاورد.هرکدام کرسی ای از دانشگاه نو بنیاد را اشغال کرده ، و لقب استادی به خودشان داده بودند و او را بجا نمی آوردند، درحالیکه تا آن روز در زبان فارسی (و حتا امروز هم) هیچ کس مثل هدایت در باره ی خیام چنان تحقیق پاکیزه و معقولی نکرده بود که بعد ها هر کسی دست به ترکیب خیام برد از او وامی گرفت  از جمله علی دشتی در « دمی با خیام» ولی بدبخت هدایت تا مُرد گمنام و حسرت زده و بد بین و خشمگین و ناراضی بود. 


هدایت از زبان احسان طبری:

 صادق هدایت شاید به علت گیاه خواریش مردی لاغر اندام شكننده بود. میانه بالا بود و سپید تابه، با چشمانی گیرا در پس عینكی كه روی بینیش كمی به زیر می لغزید. تا پیش از ساعت 8 بعد از ظهر كه از آن پس گیلاسی دو یا سه مشروب می‌ خورد و شنگول می ‌شد، مردی كم سخن و عبوس بود و تا حدی تاثیر خود بگیری در بیننده باقی می‌ گذاشت، ولی این تنها "چنین به نظر می ‌رسید" و از درون، مردی بی ‌ادعا و متعادل و حتی خجالتی و تهی از اعتماد به نفس بود.

من هدایت را به كمك نوشین شناختم. پاتوق روزانه او ابتدا كافه لاله زار و سپس كافه فردوس و پاتوق شبانه‌اش كافه- رستوران كنتینانتال بود. این دو كافه در خیابان اسلامبول قرار داشتند كه در آن ایام خیابان معتبر و گردشگاه تهران بود.

هدایت آشنایان فراوان ولی دوستان معدود داشت: دوستان روزش افرادی بودند كه با او رابطه هنری و منطقی داشتند. دوستان شبش افرادی بودند كه با او در عیش و نوش هم راهی می ‌كردند. عیش و نوش هدایت وسوسه دوستان شبش بود. اما آشنایان فراوان هدایت از همه نوع بودند. گاه با او بر سر میز كافه ساعتی می ‌نشستند و این را برای خود نوعی مزیت معنوی می شمردند. پس ازمرگ هدایت، هر سه گروه خود را از دوستان نزدیك هدایت معرفی كردند و هر كدام خواستند سخن گوی او باشند و هر كدام دیدگاه خود را تنها دیدگاه درست درباره او شمردند. به همین جهت این همه چهره‌های گوناگون و حتی متضاد از هدایت رسم شده كه گاه خلاف واقع است. هر كسی از ظن خود یار او شد و هدایت خاموش، هدایت طنزگو، هدایت نویسنده، هدایت انسان پرتحمل، به قول خود مانند اسب‌های گاری "علویه خانم" در جاده خراسان بود كه همه مسافران را با خود می‌ كشید و می ‌برد. این تشبیه را خود او زمانی پس از انتشار داستان بلند "علویه‌خانم" به من گفت. در حالی كه نگاهش در پس عینك تابشی داشت، پرسید:

- مرا در این كتاب شناختی؟

من جواب پرتی دادم. گفت:

- نه! نه! من آن اسب‌ها هستم كه زیر قنوت سورچی باید رجاله‌های این جامعه را با خودشان ببرند.

چه تشبیه دردناك، پر از غرور و زیبائـی! من روزها تحت تاثیر این تشبیه هدایت بودم.

هدایت هرگز عضو حزب توده ایران نبود. بینش فلسفی او به "كیركه‌گارد" و ژان پل سارتر" نزدیكی داشت. "فرانتس كافكا"، نویسنده آلمانی زبان چك را بسیار می پسندید و دوست می ‌داشت. ذاتا بدبین بود. زندگی را نوعی تحمیل بیولژیك طبیعت می‌ دانست. خودكشی را، كه‌ چند بار در زندگی آن را آزموده بود، پاسخ شایسته انسان به این تحمیل طبیعت می ‌شمرد. تلخی و اندوه مغرورانه‌ای در روانش رخنه داشت. گوشه لبانش را طنز مرموزی می ‌پیچاند. به نظر می ‌رسید كه "كافكا" این محكومیت گوسفندانه تبار انسانی را بیش از همه درك كرده ‌است.

با این حال، به علت نفرتش از خانوان پهلوی، به حزب ما، به مثابه یك حزب ضد سلطنت علاقه یافت. خود او پس از سقوط رضا شاه، اسكناس همه را از آن ها می‌گرفت و برای "پدر شاخدار" دو شاخ دیوآسا می‌ كشید!. علت محبت او به حزب تنها این نبود، به علاوه بسیاری از رهبران آن روز حزب را از نزدیك می ‌شناخت و با برخی از آن ها سابقه دوستی و آمیزش داشت. لذا خود را از شهریور1320 تا عزیمت پایانی‌اش به اروپا در 1330، در برخی دوران‌های ركود و سردی، در اختیار حزب گذاشته بود.

 دوران سردی و ركود، پس از شكست جنبش دمكراتیك آذربایجان در رسید. كسانی او را به شدت علیه حزب تحریك می‌ كردند و موفق شدند در مقدمه كتاب "گروه محكومین" ترجمه حسن قائمیان، او را به نگارش طعنه‌های آشكاری علیه سوسیالیسم وا دارند. بعدها این دوران گذشت و بار دیگر به حزب و دوستان حزبی‌اش روی خوش نشان داد و پی برد كه در كار آن‌ها خدعه‌ای نیست و نه هر نیت و تلاش صادقانه‌ای ازقرعه پیروزی بهره‌ مند است.

هدایت در زندگی شبانه خود آدم تازه‌ای بود: جغد گوشه‌ نشین، به شمع جمع و بلبل داستان سرا بدل می ‌گردید. نیروی اختراع او در طنز به حد دهاء می ‌رسید. با ارتجال حیرت آوری یك فرد را با یك طنز خود نابود می ‌كرد. از سحر وحشتناك خنده، خنده دیگران و یا خنده خود، با ظرافت و مهارت اعجاز مانندی استفاده می ‌نمود. صبحی مهتدی، شاید بعد از هدایت بیش از همه طنزگویان اطرافش در این بدیهه گوئی خنده‌آور، استاد بود. با این حال هدایت بارها او را به فرار و شكست وا می ‌داشت. همه این ها در محیطی بی پرخاش و بی ‌تنش انجام می‌ گرفت و ابدا رنجشی ایجاد نمی ‌نمود و جزء شیوه محفل بود و رسم كار بود.

هنگام مرگ 49 سال داشت. لذا در تمام مدتی كه او را می ‌دیدیم جوان و شاداب بود. ریشه اشرافی در او هیبتی خوشایند و تا حدی با شكوه ایجاد كرده بود. از تمدن اروپا عمیقاً خبر داشت. از شیوه زندگی آسیائی به شدت بدش می ‌آمد. او و نوشین در این سلیقه شریك بودند. با این حال هدایت در نویسندگی به دنبال شناخت و پرداخت نمونه‌های انسانی اصیل ایرانی رفت. همیشه این كارش از روی عشق نبود؛ گاه به قصد نشان دادن زشتی ‌ها و ابتذال روحی این نمونه‌ها بود. انسان‌ ها در نوشته‌های هدایت معمولا نازیبا و مسخ شده‌اند. در "سگ ولگرد" محبت هدایت به سگ گاه بیش از محبت او به برخی انسان‌ ها است. این نفرت در چهره "حاجی آقا" به حد اعلا می ‌رسد. انسان دوستی مثلا در "آبجی خانم" به صورت دل سوزی ئند آمیزش به روزگار كسانی است كه در اعماق خرافه و ناآگاهی دست و پا می ‌زنند.

برخی آثار هدایت خوش بینانه و به سود زندگی و مبارزه است. این آثار كم و حتی گاه ضعیف‌اند. بهترین آثار او كه در جهت فلسفه درونی او سیر كرده، بدبینانه و گاه انسان دشمنانه است؛ البته نه هر انسان، بلكه انسان‌های فرومایه و بی محتوی. هدایت در سرشت خود زندگی و انسان را دوست داشت، ولی از شگرد آسمان رنجیده خاطر بود؛ رنجشی خیامی و حافظی، شاعرانه كه بسیار می‌ پسندید.

او از این جهت آدمی یگانه بود. من انسانی با این حد دل خوری از زندگی و با چنین طنز گزنده ندیده بودم و بعدها نیز ندیدم. ولی زجری كه هدایت می كشید، جز در طنزش بروزی نداشت. خود‌دار و متین بود و با شوخی و شنگولی بر شكنجه‌اش پرده می ‌كشید.

كافه نشینی او و نوشین ارثیه زندگی آن ها در فرانسه و به قصد گریز از خانه بود. آن‌ ها ساعت ‌های دراز در كافه می ‌نشستند و بدون اندك سخنی با هم، هر یك به كار خود مشغول بودند. هدایت خواننده حریص و پی ‌گیری بود. از كتاب‌های كلاسیك چین قرون وسطائی تا "كاماسوترا" هندی گرفته، تا برسیم به رمان‌ها و كتاب‌ های علمی و ادبی معاصر، همه چیز را می‌ خواند. كتاب ضخیم و تجریدی و دشوار فهم "هستی و نیستی" سارتر را خواند و مرا واداشت كه آن را بخوانم. گاه مطالب كتاب ‌ها را برای من با شیوه جذابش نقل می ‌كرد. كتاب‌ها غالبا به فرانسه بودند، زبانی كه آن را ماهرانه می ‌دانست و بدان آثار ادبی می ‌نوشت. گذاردن دست نویس نوشته‌ هایش در اختیار دوستان و شنیدن نقد آن‌ها، عادت دائمی ‌اش بود و جز من چند تن مورد مشورت او قرار می ‌گرفتند.      

دو اتاق او را در تهران دیدم. یكی در خانه پدریش و سپس، پس از كوچیدن، در خانه نوسازی كه هنوز سیم كشی برق نداشت و آن هم در خانه پدریش بود. وقتی كتاب "حاجی‌آقا" چاپ شد و پول فراوان آن گرد آمد، ناشر كه دوست هدایت و یك بارزگان زرتشتی به نام "فریدون فروردین" بود، به من گفت: من با پول فروش كتاب رادیوی تازه‌ای خریدم زیرا هدایت رادیو ندارد. بیا تا آن را با هم به خانه تازه‌اش ببریم! من موافقت كردم. وقتی به خانه دور افتاده و تازه هدایت رفتیم، اواسط روز و خود او هم در خانه بود. وقتی آگاه شد كه ما رادیوئی برای او خریده‌ایم با تلخی گفت:   

- بگذارین تو آفتاب بتركد

این را برای آن گفت كه خانه‌اش برق نداشت و ما بدون اطلاع از این مسئله، رادیوئی خریده بودیم كه نمی ‌توانست مورد استفاده اش قرار گیرد. این جمله او ما را بور كرد. پس از حادثه آذربایجان كه هدایت از ناتوانی جنبش برای محو سلطنت ناراضی بود و نمی ‌توانست در این مسئله واقع بینانه قضاوت كند و مقدمه كتاب "گروه محكومین" را در 40 صفحه نوشته بود، من با او در میدان توپخانه بر خوردم. با محبتی كه بین ما بود سر صحبت را باز كردم و از مقدمه او ابراز ناخرسندی نمودم و وارد بحث فلسفی طولانی درباره اصالت انسان و پیروزی نهائی اش بر همه چیزهای ضد انسانی شدم. از توپخانه تا اواسط اسلامبول سخنان مرا شنید و كلمه‌ای جواب نداد. من گفتم: تو كه همه‌اش ساكت هستی، آدم وحشت می ‌كند. هدایت با لبخند كوچكی گفت:

- اصلا شما خوش وحشتید‍!

و با این جمله یك بار دیگر ناخرسندی خود را از ناتوانی ما در نبرد با سلطنت و اربابانش بیان داشت و یك بار دیگر مرا بور كرد.

                            خاطره علوی از هدایت:

هدایت تازه زنده بگور را از زیر چاپ بیرون آورده بود که می خواستم نوشته هایم را به او نشان دهم و می ترسیدم او بگوید:برو و کشکت را بساب.ولی او مرا تشویق کرد وگفت:بده زیر چاپ.








نوشته شده توسط کسی که هیچ کس نبود در جمعه 12 فروردین 1384 و ساعت 03:04 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

صفحه اول

صادق هدایت و كافكا!!

تأثیر آثار هدایت در اروپا

هدایت‌ِ یك‌صد ساله (‌تصویر هدایت‌ در آینة‌ آخرین‌ نامه‌هایش‌)

هدایت در ملتقای خیام و کافکا

«اولیس»، «چشم‌هاش» و هدایت

قبرستان پر لاشز

فروش نرم افزار صادق هدایت

بر مزار صادق هدایت

آخرین تیر تفنگ من

دیباچه ای بر آثار صادق هدایت

یادداشتی بر داستان «ناز» نوشتة حسین قلی مستعان (ح.م.حمید) از صادق هدایت

اسطوره صادق هدایت

مدرنسیم در آثار هدایت

بررسی داستان «داش آکل»


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]
لوگوی وب لاگ



صدای بی صدا

font face="Tahoma" size="2" color="#000000">

نویسندگان

کسی که هیچ کس نبود (39)

موضوعات

صادق هدایت(38)
فریدون فروغی (1)

آرشیو

  دی 1386 (5)
  آذر 1386 (1)
  آبان 1386 (2)
  تیر 1386 (1)
  بهمن 1385 (1)
  اردیبهشت 1385 (8)
  فروردین 1385 (1)
  اسفند 1384 (3)
  آذر 1384 (4)
  مهر 1384 (2)
  تیر 1384 (3)
  اردیبهشت 1384 (1)
  فروردین 1384 (7)


لینکستان

وبلاگ معترضان به آبگیری سد سیوند

خیام

دشتبان مرده ها

زن شرقی

second nausea

زمستان نامه

بانو گشسب

گاهشمار انزجار

ندای حق

حسین پناهی


لینکدونی

پیش نمایش نرم افزار (-)
سامپیگنه (-)
هوسباز (-)
خرید نرم افزار (-)
آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


دوستان من

سرود رهایی






sadegh-hedayat.Mihanblog.com